تبليغاتX
طلوع یک غروب
طلوع یک غروب
خدایا ! از تو به تو آمدم...مرا بپذیر...برای همیشه...همین اکنون...

بازي


آدمها همه در خانه هاي زندگي بازي ميکنن...


گاهي توتنها بازي ميکني...


گاهي بازيت را با بقيه قسمت ميکني...


گاهي بقيه تورو تو بازي سهيم ميکنن...


گاهي بقيه باهات بازي ميکنن...


گاهي تو با بقيه بازي ميکني...


گاهي خدا باهات بازي ميکنه...


گاهي تو با خدا بازي ميکني...


گاهي خودت خودت را بازي ميدي...


گاهي...


مهم نيست ...


اين يک بازي است...


اگر هم باهات بازي شد...لبخند بزن...


اين قانون بازي هاي ماست


 چون خدايي هست...


پ.ن


1.فعلا لبخند ميزنم...تا کي نميدونم...


2.چه قدر راحت بچه گي کردم بدون امر و نهي...از خاله بازي گرفته تا خونه درست کردن(يک خونه که توش 5 نفر جا ميشدن)با برف تا فوتبال؛ بسکتبال ؛ واليبال و بدمينتون تا لي لي بازي تا تيرکمون درست کردن تا معلم شدن تا هر بازيه فکري و کامپيوتري که به ذهنت برسه تا... هيچ چيزي نيست که از دوران کودکي من جامونده باشه... چيزي که ناراحتم ميکنه بازي هاي ما آدم بزرگهاست...


3.تا اطلاع ثانوي فقط با بچه ها بازي ميکنم...

ارسال در تاريخ سه شنبه 14 مهر1388 توسط محمد شعبانی

خدایا...

 

یادم بده

 

یادم باشد

 

 یادت باشم...

ارسال در تاريخ یکشنبه 1 شهریور1388 توسط محمد شعبانی
حضرت موسی علیه السلام از حضرت خضر علیه السلام پرسید:
شما چه کرده اید که من مامور شده ام از محضر شما کسب فیض نمایم و علت این که شما به این مقام و نبوت و زندگی طولانی رسیده اید چیست؟
حضرت خضر فرمودند: ترک گناه.

(سیمای فرزانگان، ص 102)

ارسال در تاريخ جمعه 23 مرداد1388 توسط محمد شعبانی
عالمی می گفت: یاد دارم که در دوران طفولیت، بسیار متعبد بودم و شب زنده دار. یک شب در خدمت مرحوم پدرم نشسته بودم و تمام شب بیدار بوده و قرآن در دست گرفته بودم و همه همسایگان در خواب بودند. به پدر عرض کردم: چرا یکی از همسایگان، سر از خواب برنمی دارد تا دو رکعت نماز گذارد؟ چنان در خواب غفلت فرو رفته اند که گویا مرده اند!

پدر گفت: جان پدر! اگر تو نیز بخوابی بهتر از آن است که غیبت مردمان کنی.

(کشکول عباسی)

ارسال در تاريخ جمعه 23 مرداد1388 توسط محمد شعبانی

بوسه امـ توی پاکت پستی است / سفت می چسبمش که در نرود

نرود پشـت تمبـر جا بخورد / یا از آن دور ، دورتر نرود


حال و روزمـ مساعد ِ الکی ست / ترس یک جنگ تازه توی دلمـ

نامه یک جور عادت غلط است / مال وقتی که مطلقا" کسلمـ

خطّ اوّل : سلامـ ... (قرمز تند) / خطّ دومـ : دوشی ءِ اسفنجی

نوک پیکانِ داغ جا مانده / وسط جفت شکلک پنجی

توی ذهنمـ شبیه اسلحه بود / سقف و دیوارهای این خانه

فکر کردمـ : چه قدر تنهایی / پیش سربازهای بیگانه


من حواسمـ به خودنویسمـ نیست

(خطّ بعدی صدامـ سُر می شد)

من که چرتمـ گرفت جنگ نبود / میز عصرانه داشت پر می شد

میز عصرانه ... (توی مخمصه ای) / لای یک قاب آخر ِ کمدمـ

منطقی نیست نامه امـ برسد / (مثل یک شکّ سنّتی به خودمـ)


چه قدَر پست کردنش سخت است / بوسه امـ لابه لای هر ورقی است

مثل یک چشمک خصوصی ترد / نامه هایمـ هنوز زرورقی است ...

ارسال در تاريخ پنجشنبه 1 مرداد1388 توسط محمد شعبانی

روي نيمکت پارک نشسته بود و به لباس هاي کهنه ي فرزندش و تفاوت او با بچه هاي ديگر نگاه مي کرد، ماشين گران قيمتي جلو پارک ايستاد و مرد شيک پوشي از آن پياده شد و با احترام در ماشين را براي همسرش که پسرکي در آغوش داشت باز کرد.

با حسرت به آن ها نگاه کرد و از ته دل آه کشيد...

آن ها کودک را روي تاب گذاشتند.

خدايا! چه مي ديد؟! پسرک عقب مانده ي ذهني بود.

با نگاه به جستجوي فرزندش پرداخت، او را يافت که با شادي از پله هاي سرسره بالا مي رفت.

چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد...

 

ارسال در تاريخ جمعه 19 تیر1388 توسط محمد شعبانی

خدا ما رو برای هم نمی خواست

فقط می خواست هم رو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما، مال ما نیست

 فقط خواست نیمه مون رو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمی خواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می بینم میری و می بینی می رم

تو وقتی هستی اما دوری از من

نه میشه زنده باشم، نه بمیرم

نمی گم دلخور از تقدیرم اما

تو می دونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید می رسیدیم

داره رو دستمون می میره این عشق

افشین یداللهی 

ارسال در تاريخ جمعه 19 تیر1388 توسط محمد شعبانی

با سلام


شب طلبه جواني به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علميه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختري وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که ساکت باشد.


دختر گفت : شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه اي از اتاق خوابيد و محمد به مطالعه خود ادامه داد .


از آن طرف چون اين دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان ديگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولي هر چه گشتند پيدايش نکردند .


صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و ....


محمد باقر  گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده يا نه ؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسيد طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي گذاشتم تا طعم  آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيه با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمان و شخصيتم را بسوزاند 


شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي دارند.  از مهمترين شاگران وي مي توان به ملا صدار اشاره نمود .


نفس اماره يکي از عواملي است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه مي کند . قران کريم مي فرمايد : نفس اماره به سوي بديها امر مي کند مگر در مواردي که پروردگار رحم کند ( سوره يوسف آيه 53) انسانهايي که در چنين مواردي به خدا پناه ميبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط مي کند و به جايگاه ارزشمندي مي رساند .


(با استفاده از کتاب آموزه هاي وحي در قصه  هاي تربيتي، مولف عبدالکريم پاک نيا، انتشارات فرهنگ اهل بيت (ع) )


التماس دعا

ارسال در تاريخ چهارشنبه 10 تیر1388 توسط محمد شعبانی

آنها که می مانند ...

همیشه یک روز رفته اند ...

تا که امروز مانده اند ...

 

شاید رفته اند تا سقف آرزوهایشان را بلند کنند ...

شاید برای ارزش لبخندی کوتاه ...

شاید برای آویختن پنجره ای زیبا ...

و شاید برای خوشبختی ...

خوشبختی مگر چیست ...؟

جز تک تک ثانیه های زیبا از زندگی که تو را ...

غرق لذت می کند ...؟

 

گاهی باید رفت ...

تا بتوان ماند ...

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــن ...

می خواهم از سقف های بلند چراغ های بلند بیاویزم ...

می خواهم قشنگ ترین منحنی های دنیا را به صورت ها بنشانم ...

می خواهم بر دیوار های تاریک پنجره های روشن قاب کنم ...

می خواهم ثانیه های زیبا داشته باشم ...

از زندگی  ...

که مرا  ...

غرق در لذت کنند ...

گاهی باید رفت ...

تا بتوان باقی ماند  ...

ارسال در تاريخ دوشنبه 1 تیر1388 توسط محمد شعبانی
 

مهم نیست که خسته ام ،

مهم اینه که باد و بارون و آسمون مال منه

مهم نیست که غمگینم ،

مهم اینه که الان پر از تجربه ام

مهم نیست که یه دونه غصه دارم ،

مهم اینه که یه عالمه بهونه دارم

واسه لبخند زدن.

ارسال در تاريخ دوشنبه 1 تیر1388 توسط محمد شعبانی
قالب بلاگفا